یکسال گذشت از روزی که رسماً خودمونو از هم دریغ کردیم و درست شش روز پیش به من ثابت کردی با جدایی هر چقدر رسمیمان، هنوز هم نتوانستیم دلهایمان را از هم جدا کنیم...
از این جدایی ناراحتم؟
نه اصلاً خیلی هم خوشحالم... شیرینی وصال رو اینگونه خیلی بیشتر احساس می کنم...
ازت ممنونم... ممنونم که این سکوت لعنتی رو شکستی و ممنون بابت همه لحظه هایی که یادم رو تو دلت زنده نگه داشتی... این روزها خیلی امیدوارم...

ولنتاین پارسال: خیلیا این روزو جشن گرفتن... ما هم جشن گرفتیم اما یه جور دیگه... ما تو چه فکری بودیمو بقیه تو چه فکری... هیچ وقت خاطره اون روزو یادم نمیره و همه احساسات پاک ما که قشنگ تو همین روز ترکید و ترکشاش خورد به جایی که نباید میخورد...
یادت که هست؟ من و تو و سکوت و ایستگاه نه...
کاش اینقدر بهت اصرار نمی کرد که چرا و برای چی داری میری... کاش حقیقتو (همین یه بار) از زبونت نمیشنیدم...
هنوزم مثه اون روز در جواب چشمای نگران و هراسونت بهت میگم که نه... ازت ناراحت نیستم... باور کن باهات قهرم نیستم... تو رو خدا خودتو اذیت نکن... فقط بزار یه کم ساکت باشم... یه کم فکر کنم... هم به تو هم به خودم... همین...
ولنتاین امسال: من و یاد تو و سکوت بی انتها... همه امسالمو تو پارسالم زندگی می کنم...
فکر کنم نوشته های داغدارم دارن یخ میزنن... چرا هنوز بی صدایی؟
راستی...
ولنتاین مبارک
آخیش اومدم اینجا باز... اینجایی که همه چیزش تو رو یادم میاره
اینجایی که خیلی راحت می تونم از تو بگم... از تو بنویسم...
نمی دونی چه حسی دارم الان... انگار تازه از قفس آزاد شدم... آره! درست شنیدی... قفس...
همونی که تو بیست روزی هست تقریباً هر روز قایمکی از بالای آسمونش رد میشی و فکر می کنی چون سرم پایینه متوجه حضورت نمیشم اما اشتباه کردی چون سایه اتو خوب حس می کنم، هنوزم مثل گذشته سنگینه. این روزها تو آروم و بی صدا عبور می کنی و من سرمو پایین می اندازم تا سنگینیشو بیشتر از روز قبل احساس کنم.
آره! درست فهمیدی... من هنوزم با چشم بسته پرستوی خودمو از بین هزار پرنده دیگه تشخیص میدم و پرستوی کوچک من هنوزم فکر می کنه خیلی زرنگه...
اول دی ماه 86
***
یک هفته بعد
اشتباه کردم. از اول هم می دونستم اگه بفهمی من فهمیدم. همون سایه سنگین هم از خودم می گیرم اما نمی دونم چی شد آخرین باری که رد شدی سرمو گرفتم بالا و تو منو دیدی... دیدی که شناختمت و دیگه پیدات نشد، یعنی چند روزه که نیستی...
اما خوشحالم از اینکه با تمام وجود به این درک رسیدم که تو هنوزم یه پرستوی عاشقی...
ولی گهگاه به این می اندیشم که راز سکوت بین ما چیست... ازم نخواه بشکنمش که اینبار دیگه نوبت توه...
قلم و کاغذ روبرومه ، اما دستم به نوشتن نمی ره.
کم کم حرفهایی که واسه نگفتن دارم دارن بیشتر از اونایی میشن که واسه گفتن دارم.
همون گفتنی ها هم بیشتر دلم میخواد داد بزنم تا اینکه بیامو بی صدا دور از چشم همه اونا را تو یه تیکه کاغذ بنویسم.
کاغذ را می گیرم روبروم. آخ که این یه تیکه کاغذ چقدر ظرفیت داره. همهء احساسات و عواطف بشر رو تو خودش جا می ده و دم نمی زنه.
محوش میشم.
محو یکرنگیش.
محو سفیدیش.
محو پاکیش.
.....
...
.
انگار همین دیشب همه چیز اتفاق افتاد. چطور شد یکسال هنوز در عجبم.چه حرفهایی زدی اون شب. دنیامو عوض کردی.
بعد از شنیدنشون این من بودم که تو شوک بودمو نتونستم تا صبح پلک بزنم، تو که از قبل همه چیزو می دونستی دیگه چرا تا صبح بیدار موندی؟ گاهی وقتها حس می کنم تو راست می گفتی. خیلی وقتها اون طور که باید عشقتو درک نمی کردم.الان دارم می فهممت. چقدر دیر...
چه شب سختی بود.نمی دونستم صبح که قراره همدیگه را ببینیم چطوری باید باهات برخورد کنم. اما چیزی که تا صبح مدام بهش فکر می کردم این بود که محکومم به پذیرفتن حقیقت اگر چه تلخ.
ولی هرگز فکر نمی کردم فردای اون شب یه روز فراموش نشدنی برام رقم بخوره. دریچهء تازه ای از زندگی با حرفهات پیش روم باز بشه و واسه اولین بار این حس بهم دست بده که انگار با تمام وجودم تسخیر کسی شدم.
نمی دونم چقدر طول کشید تا این حس بوجود اومد. شاید یه لحظه... شاید یه قرن...
اما عجیب منو گرفتار کرد به طوریکه بعد از گذشت یکسال هنوز احساس روز اول رو نسبت بهش دارم... فکر کنم تا زنده ام هیچ حسی نتونه اینطوری منو درگیر کنه...
شاید همه چیز خیلی رویایی بود اما تو زندگیم تنها رویایی بود که به واقعیت پیوست و چه رویای شیرینی. کاش می شد همیشه تو رویا موند.
7 آذر 85
روزی که با بسم الله از خونه خارج شدمو با وضو اومدم پیشت
روزی که تو آغازگرش بودی و برام ساختیش
لحظه های شیرینی که کنار هم گذروندیم
خاطره های زیبایی که برام به یادگار گزاشتی
جادهء سبزی که هنوزم با یاد اون روز ازش رد میشم
و عطر نفسی که واسه اولین بار یه جور دیگه کنار خودم حسش کردم
روزی که حتی تو به پایان رسوندش هم همراهم بودی
امشب می خوام تا صبح بیدار بمونم، مثل همون شب
حاضری بازم همراهم باشی؟ مثل همون شب...
کی فکرشو می کرد من اینطوری باشم؟ حتی خودم هم تو کف خودم موندم.
این منم؟ کسی که نا امیدی واسش معنی نداشت؟ کسی که همیشه یه تکیه گاهه واسه دیگران؟
واسه مامان... واسه بابا... دوست... آشنا... غریبه... و حتی آدمهایی که همه ازشون فرار می کنن...آدمهای بیچاره ای که یه ستاره هم تو آسمون خدا ندارن...
تو که منو میشناسی جوابمو بده. واقعاً این منم؟
یادم باشه همیشه هم فکرام درست از آب در نمی یاد
- فکر کنم از امروز علاقه ما نسبت به هم بیشتر میشه.
من: فکر نکنم...
نگردد بعد از او دل خانه عشق دلارامی
به گیسوی دلارامی نگیرد این دل ، آرامی
ندارد مرغ دل عادت که بنشیند به هر بامی
بدین سان میسپارم با دل دیوانه ایامی
.
...
.....
چقدر نوشتن آدمو آروم می کنه.... قلممو زمین می زارم... کاغذمو نگاه می کنم سفیده سفیده
اما همهء حرفهام توشه... اصلاً همین حالا واست پستش می کنم... یه لحظه وایسا پاکت نامه پیدا کنم...
سلام. بازم برگشتم اول جاده ، جایی که فقط متعلق به توه و به جزئی از خاطرات قشنگمون.
جایی که با همهء غم و غصه های نهفته توش روح سرگردون منو عجیب آروم می کنه.
اومدم دلتنگی هامو توش ثبت کنم و بازم برم.
نترس، فراموشت نکردم بلکه هنوزم روز و شبمو لحظه لحظه با تو زندگی می کنم.
هنوزم همه چیز تو رو یادم میاره
و هنوزم دلتنگت میشم
اما اعتراف می کنم که خواستم فراموشم بشی...
ولی نشد...
مثل همیشه...
شاید این قسمته که با هر قدمی که به عقب بر می دارم نیرویی منو چند قدم به جلو و به سمت تو فرا می خونه...
شاید همهء این اتفاقها به قول تو فقط یک اتفاق نیست...
شاید خدا می خواد قدرتو بیشتر بدونم
شاید باید با تو باشم
خیلی وقته که باهات حرف نزدم. حتی با خودم هم حرف نزدم. اصلاً یادم رفت بود که باید حرف بزنم، تا اینکه دیشب لیلا باهام تماس گرفت. ( لیلا رو که یادت نرفته؟ ) ساعتها باهاش حرف زدم، یاد خیلی چیزها رو برام زنده کرد...
وسط همهء حرفهاش ازم سراغ تو رو گرفت و وقتی سکوتمو دید حرفو عوض کرد.
اونقدر دلتنگ شدم که بعد از خداحافظی زدم زیر گریه.
درست مثل یه دختر بچهء دو ساله که عروسکشو ازش گرفته باشند...
من عروسک خودمو می خوام
هر چقدر که زشت باشه
هر چقدر که کهنه شده باشه
حتی با همون وصله های درشت
که خیاط ناشی مثل من
به تن زخمی و پارش زده باشه
من فقط همونو می خواهم
یاد وقتهایی افتادم که بهم می گفتی: عروسک من از عروسک شما خوشکل تره
هنوزم رو حرفت هستی؟
چه شکلی بودی تو؟
دیشب همهء عکساتو کنار هم ردیف کردم.عکسهایی که تو حتی از وجودشون هم خبر نداری. اما چهرتو یادم نیومد. چرا تو مثل همهء آدمها نیستی ؟ چرا عکسات شبیه خودت نیستند؟
مامانم چند وقت پیش تو رو جایی دیده بود، بهم گفت : دقت کردی چهره اش چقدر نورانیه؟
می گی چی بگم بهش؟
حاضرم همهء عمرمو بدمو همون 10 ماه رو یکبار دیگه زندگی کنم. همون طور هم زندگی کنم.
از بردگی متنفرم ، دلم می خواد آزاد باشم، مثل وقتهایی که تو رو کنارم حس می کردم.
آزادی که اون وقتها داشتمو هیچ وقت دیگه نداشتم.
پ.ن1: از همهء دوستان عزیزی که تو این مدت که نبودم بارها منو شرمندهء الطافشون کردن و جویای احوال من بودن بی نهایت ممنون و سپاسگزارم.
من هنوز زنده ام و نفس می کشم ، فقط کمی گرفتارم و به یاری خدا از حجم دلتنگیهام هم مقداری کاسته شده.
پ. ن2: دارم به این فکر می کنم که نوشتنمو تغییر بدم. کمی تحول برام لازمه و همیشه هم جواب داده.
پ. ن3: از این به بعد به دلیل گرفتاریهایی که روز به روز هم دارن بیشتر می شن کمتر می رسم وبلاگمو آپ کنم و مطمئناً نمی تونم مثل سابق به وبلاگهای دوستان سر بزنم . این درسته که نظرات شما همواره مایه دلگرمی من بوده و هست ولی واسه اینکه بیشتر از این شرمندهء دوستان نشم از این پست به بعد قسمت نظرات غیر فعال خواهد بود.
اگر پیغامی نیز برایم دارید خوشحال میشم اونو تو قسمت نظرات پست قبلی مشاهده کنم.... متشکرم
همه جا تاریکه . بازم مثل اکثر وقتها با تنهاییهام خلوت کردم . بازم یاد تو عزیزترین همدم لحظه هامه. خاطراتت... حرفات... با اینکه هر روز و شب واسم مرور می شوند اما انگار واسم تازگی دارند...
وقتی یاد شیطنتهات می افتم لبخند مهمان لبهام میشه و غمگین می شوم وقتی غمهات واسم تداعی میشه...
سرمو رو به آسمون بلند می کنم. آسمونی که نه ماه داره ، نه ستاره . نمی دونم چی میشه یکدفعه غمهات مثل آوار رو سرم خراب میشه... خونه چشمام پر از اشک میشه .متوجه هیچی نمی شم .بر خلاف همیشه گریه ام بی صدا نیست...
مدتی می گذره . یک چیزی نزدیکم آروم به زمین می خوره... نگاه می کنم . یک کیفه .یک کیف مشکی . چقدر برام آشناست... کجا دیدمش؟؟
- داشتی گریه می کردی؟
چه صدای آشنایی... نه باورم نمیشه خودش باشه... اشکهامو پاک می کنم... سعی می کنم صورتمو قایم کنم . خجالت می کشم اشکهامو ببینه. سرمو می اندازم پایین.
- نه...
- نه؟ تو که هیچ وقت دروغ نمی گفتی !
( هیچی نمی گم)
- جدیداً یاد گرفتی دروغ بگی؟
(بازم هیچی نمی گم.)
- چرا نصفه شبها میای اینجا؟ نمی ترسی تنهایی یه بلایی سرت بیاد ؟
(بازم هیچی ... )
- سئوالای من جواب نداره؟؟!! باز که شدی برج ایکس!!! ( اینو هر وقت که ازش دلخور بودم و واسش قیافه می گرفتم بهم میگفت)
بی اختیار لبخند زدم
- اینجا همیشه خلوته . کمتر پیش میاد کسی از اینجا گذر کنه . خودتم می دونی اینجا خیلی امنه.
- آره می دونم . امنه . ولی قبول داری کارت درست نیست؟
- نه
با صدای بلند خندید و گفت : واقعاً که، دختر تو اصلاً عوض نشدی هااااا؟
- تو چی عوض شدی؟
- نمی دونم .خودت چی فکر می کنی؟
اومدم به صورتش نگاه کنم. یادم اومد خیلی کم پیش اومده بهش مستقیماً نگاه کنم.
گفتم هوا خیلی تاریکه . چیزی نمی بینم.
ساکت شد . حس کردم ناراحت شده... دوست نداشتم ناراحتیشو ببینم حرفو عوض کردم و گفتم:
- راستی تو... تو از کجا فهمیدی که میام اینجا ؟
- مهمه؟
- آره
- یکی از دوستام بهم گفت
- کی؟ می شناسمش؟
- اوممممممممم ... آره میشناسیش
- از بچه های دانشگاهه ؟
- نه
- از بچه های شهرک؟
- نه
- اذیت نکن بگو دیگه
- اگر بهفمه شناختیش دیگه هیچ وقت هیچی بهم نمی گه. اصرار نکن .خوب؟
- باشه. هرجور که راحتی...
- ناراحت شدی؟
- نه
- پس چرا ساکت شدی ؟
- همینجوری... داشتم فکر می کردم کی میتونه باشه .
- راستی چی می خواستی بهم بگی؟
- من؟
- آره تو.مگه از اون موقع که از هم جدا شدیم هر شب نمی یای اینجا ؟ مگه نمی خواستی باهام حرف بزنی؟ مگه تو نیستی که خیلی حرفها تو دلت مونده بود ؟ مگه تو نیستی که هر شب قبل از اینکه بخوابی دعوام می کنی بعد یک ترانه غمگین گوش میدی .گریه میکنی ، بعد می خوابی؟
- اینها را کی بهت گفته؟
- مهم نیست. بگو بهم؟ همهء اینها کارای تو نیست؟
- خوب... آره... ولی... تو رو خدا بهم بگو... کی اینها را بهت گفته؟
- گفتم مهم نیست...
- ولی واسه من مهمه... نکنه... نکنه همون دوستت بهت گفته؟
- آره.
- آره؟؟؟؟؟؟ اما همهء اینها تو خلوت منه. هیچ کس نمی دونه. چطور فهمیده؟
- منم نمی دونم . حرفاتو بزن . همون حرفهایی که همیشه میگی تو دلت مونده... دوستم می گفت تو همیشه می خوای یکبار دیگه همدیگه را ببینیم بعد همهء اون حرفاتو بهم بزنی... وقت زیادی نداریم ها . شاید... شاید آخرین باری باشه که همدیگه را می بینیم. بگو حرفاتو .چی می خواستی بهم بگی؟
- چیزی یادم نمیاد.
- من می دونم که یادت میاد اما نمی خوای بگی. داره صبح میشه. بیشتر فکر کن.
- اصلاً ولش کن.
- مطمئنی؟
- آره
- پس دیگه قول بده دوستمو اذیت نکنی.
- من اذیتش کردم؟
- آره . می گفت خیلی اذیتش می کنی. هر شب التماسش می کنی یک فرصت بهت بده .فرصتی واسه اینکه همهء حرفهایی را که نگفتنشون همیشه آزارت می دهند بهم بگی. دعوام کنی و ...
ساکت بودم اون حرف می زد و من گوش می دادم . داشتم با خودم کنار می اومدم که همه چی رو بهش بگم .
- دیگه چی بهت گفته؟
- همینهایی که گفتم . بیشتر از اون چیزی نگفته. گفت قراره خودت بهم بگی.... می گی؟
- آره می گم.... ...... چرا اینجوری شد؟ چرا گذاشتی اینجوری بشه؟
- تو که اینها را بهتر از من می دونی...
- نه... من همه چیزو نمی دونم... یادته چقدر اصرار کردم واسه اینکه همه چیز زودتر تموم بشه؟ الان می فهمم چقدر اشتباه کردم... حداقل باید یک سری مسائل واسم روشن می شد بعد ازت جدا می شدم... من الان خیلی مبهمم...
- اونجا را ببین !! بابات اومده دنبالت . نگاه کن...
- کو؟ من که کسی رو نمی بینم.
- درست نگاه کن . ببین داره صدات می زنه.
هرچی نگاه می کنم کسی را نمی بینم . به علامت اعتراض برمی گردم که بد جور نیگاش کنم اما... هیچ کس را نمی بینم.
بلند می شوم. داد می زنم کجا رفتی؟؟ جوابمو ندادی ها؟؟ خواهش می کنم برگرد... برگرد...
رز...
رز بلند شو . بلند شو بابا . نمازت قضا میشه ها. پاشو بابا . الانه که هوا آفتابی بشه. پاشو دخترم...
وحشتزده از خواب بیدار می شم. اطرافمو خوب نگاه می کنم. دیگه نمی تونم ببینمش... نه دیگه نیستش... فرصتمو از دست دادم... چقدر ساده...
هیچ کاری از دستم بر نمی یاد فقط زیر لب می گم: خداحافظی.... یادت رفت ازم خداحافظی کنی....
پ.ن1: این واقعه بعد از آخرین نوشتم تو وبلاگ اتفاق افتاد و به علت رفتن به سفر نتواستم همون موقع بذارمش تو وبلاگ اما جایی یادداشتش کردم تا از یاد نبرمش مثل همهء چیزایی که خواستم یادم نره...
پ.ن2: نمی دونم دارم به هدفم نزدیک میشوم یا ازش دور میشوم اما اینو می دونم که مثل سابق اشتیاقی واسهء اینگونه نوشتن ندارم... شاید تو کمرنگ بشی واسم اما یک چیزایی مطمئناً هرگز کمرنگ نمیشن... خوب می دونم فرار کردنم دیگه فایده نداره... مثل کسی ام که تو چاه افتاده و دست و پا زدن نجاتش نمیده و فقط خسته ترش می کنه... تو هم توی یک چاه دیگه افتادی، نمیبینمت اما صدای ناله هات همیشه تو گوشمه و رعشه بر اندام نحیفم می زنه...
پ.ن3: گاه زندگی همواره به کام ماست و گاه قانونهایش به میل ما عمل نمی کنند... گاه باید جنگید و گاه تسلیم شد... زندگی همینه دیگه، باید خوبیها و بدیهاشو باور کرد... این حرفو بارها ازم شنیدی: من نه در گذشته زندگی می کنم و نه در آینده، من به حال تعلق دارم... این آخرین نوشته نیست اما نمی دونم تا نوشتهء بعدی چقدر فاصله دارم...
پ.ن4: مدتیه که چهارشنبه های زندگیم پر از خاطره های زیبا میشه. چهارشنبه 10 مرداد 86 را هرگز از یاد نمی برم...
مثل شقایق زندگی کن...
کوتاه،
اما زیبا...
مثل پرستو کوچ کن...
فصلی،
اما هدفمند...
مثل پروانه بمیر...
دردناک،
اماعاشق...
امروز روز من بود... یا بهتره بگم روز تو پرستو...
روزی که یاد تو همه جا با من بود...
در لحظه هایی که در جمع بودم و می خندیدم ولی تنها بودم...
و در لحظه هایی که پاهای خسته اما مشتاقم تنهایی از روی خاطرات مشترکمان رد می شد...
امروز خیلی ها با حسر