می گن هر آدمی یک نیمه گمشده داره که ممکنه اونو پیدا کنه و ممکن هم هست هرگز پیداش نکنه .اما این نیمه گمشده همیشه وجود داره و هیچ وقت نمیشه که یک آدم دوتا نیمه گمشده داشته باشه.
سالها بود که منتظر بودم منم نیمه گمشدمو پیدا کنم. از وقتی که با تو آشنا شدم احساس عجیبی داشتم با وجود اینکه می دونستم این احساس ، حس علاقه نیست. بعد از مدتی، دریافتم که انتظارم به پایان رسیده و منم نیمه گمشدمو پیدا کردم. این احساس همواره همراه من بوده و هست.
کشش خاصی نسبت بهت حس می کردم. احساس می کردم مدتهاست که می شناسمت. حتی قبل از آفرینش خودم. نمی دونم این حس از کجا نشأت می گرفت . اما هر چی بود حس پاک و مقدس و زیبایی بود.
من تو رو بخشیدم به کسی که هرگز ندیدم و دلم نمی خواهد تا آخر عمرم ببینم. من از نیمه گمشده خودم گذشتم و حالا تا آخر عمرم باید بدون نیمه زندگی کنم. فقط دلم میخواهد بدونم با گرفتن خوشبختی که در کنار همدیگر داشتیم ، الان دیگه احساس خوشبختی می کنه؟ راستی اون واسه من از چی گذشت؟
می دونم که اونم یک روز پشیمون میشه . اما اون روز دیگه خیلی دیره .خیلی دیر ...
خدا کنه بتونی با همه دردهات کنار بیای. تنها دلخوشیم اینه که به قولت عمل کنی.
یادت که نرفته ؟ قول دادی خوشبخت بشی...
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم.... خیلی این شعر رو دوست دارم ، هیچ وقت فکر نمی کردم یک روز این شعر تصویری از زندگی خودم بشه . با این تفاوت که من به جای مهتاب شب ، وقت و بی وقت از جاهایی رد می شم که یه زمانی با هم از اونجا می گذشتیم و یاد خاطرات با هم بودنمان می افتم و بغضی سنگین راه گلومو می بنده .
به خصوص توی دانشگاه همون یک روزی که میام هرجاشو نظاره گر می شم یادی از حضورت برام زنده میشه و چقدر سخته مرور خاطراتی از تو وقتی دیگر تو نیستی و این مصداق این بیته که می گه: بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

یادته اون روزی که تو خیابان بودی و یکدفعه من اومدم تو فکرت ؟ بعد ناغافل توی شهری به این بزرگی منو با مامانم اون طرف خیابان دیدی (فکر کنم یکسالی ازش گذشته ، آخه اردیبهشت پارسال این اتفاق افتاد )آره .یادت میاد؟ که من اصلاً متوجه حضورت نشدم.
چقدر خندم گرفت وقتی گفتی فرار رو بر قرار ترجیح دادی. این خاطره رو بعد از دو ماه ونیم وقتی خیلی ناراحت بودم واسه اینکه دوتا از درسهامو افتاده بودم و یک ترم اضافه خورده بودم واسم تعریف کردی...
وقتی گفتی یادم نیامد که چه روزی بوده و تو نشونی دادی که یک بوم سیاه دستم بوده و بعد من یادم افتاد چه روزی رو می گی .
اون بوم سیاه الان روبرومه . وسط اون بوم سیاه یه قلب بزرگه که وسط اون قلب بزرگ با خطی زیبا نوشته شده :
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
..........
چرا ؟ آخه چرا همه چی آخرش یه جورایی یه تو ختم می شه؟
به نام خدا
وای باران...
باران...
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران...
باران...
پر مرغان نگاهم را شست
...
خواب رویای فراموشیهاست
خواب را دریابم،که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم
وندایی که به من می گوید:
«گر چه شب تاریک است
دل قوی دار سحر نزدیک است»

سلام !مدتها بود تو فکر این بود که واسه حرفایی که همیشه تو دلم میمونه و نمیتونم به هیچکس بگم یک وبلاگ درست کنم تا ذره ای از دردهامو التیام بدهم.چند وقت پیش با یک روانشناس صحبت می کردم ،نتونستم بهش بگم قضیه چیه فقط فهمید که درد بزرگی تو سینه دارم و تشویقم کرد که حرف بزنم اما نتونستم با خودم کنار بیام و واسش همه چیزو تعریف کنم اونم گفت که حتماً باید حرف بزنم تا خالی بشم وگرنه ...
حرفشو پذیرفتم اما از زمینیها کسی رو نیافتم که بتونم باهاش درد دل کنم. این بود که تصمیم گرفتم بیام تو دنیای مجازی ، دنیایی که ما مجازی می بینیم اما خیلی قشنگه و باید بگم این دنیای واقعیه چون اینجا ظواهر مطرح نیست و همهء آدمها یه جورایی باطن خودشونو نشون می دهند و این به نظرم خیلی زیباست که با کسایی آشنا می شی که نمیشناسیشون و از خوندن نوشته هاشون احساس می کنی که سالهاست باهاشون آشنایی داری.
نمی دونم از کجا باید شروع کنم به نوشتن... ولی می دونم اینجا یه جاییه که راحت می تونم توش حرفهامو با تو بزنم ، چون احساس می کنم یک روز می رسه که اینجا رو می بینی و اون روز فرقی نمی کنه پیش هم باشیم یا نه اما مهم اینه که بلاخره حرفهام یک روز بهت می رسه و همین باعث میشه احساس آرامش بهم دست بده .
احساس میکنم وقتی بخونی به سختی باورت می شه که من اینها رو نوشتم. منی که سر شار از غرورم و همیشه فکر می کنی اونقدر قوی و محکم هستم که هیچ مشکلی منو از پا در نمی یاره اما با خوندن نوشته هام می فهمی که اشتباه فکر می کردی و انسان با ظرفیت محدود پا به عرصهء خلقت گذاشته و بیش از ظرفیتش رو توان پذیرش نیست . مثل من که هنوز نتونستم بعد 72 روز خیلی چیزها رو بپذیرم.
الان 72 روزه که ندیدمت و هیچکس جز من و تو و خدا نمی دونه که دلیل اینکه ما به اینجا رسیدیم چی بود.شاید چیزی که خیلی داغونم کرده همینه که من نمی تونم چیزایی که بینمون گذشت رو به کسی بگم. حتی تو نزاشتی به خودت بگم چه بلایی سرم آوردی تا خواستم حرفی بزنم بهم گفتی نگو چی سرت آوردم بزار آهت خوب بسوزونم ولی من که هیچوقت نمی خواهم آهم دامنگیرت بشه، فقط احتیاج داشتم به یکی بگم که حق من نبود به اینجا برسم.
وقتی خواستیم جدا بشیم تو گفتی احتیاج به فکر کردن داری و دوست داری همه حرفهات رو بهم بگی که بعداً چیزی تو دلت نمونه تو این کارو کردی اما من...
من موندم و دنیایی از ابهام، دنیایی از شک و تردید و سئوالهای بی جوابی که تا ابد باید تو قبرستان دلم دفنشون کنم.
من موندم و خاطرات تلخ و شیرینی از تو که همهء وقتم با فکر کردن به اونها پر میشه و محاله یادت بیفتم و به گریه نیفتم.
من موندم و قرآنی که بهم هدیه دادی که از اون موقع که ازت جدا شدم یک روز هم ازش جدا نشدم.
من موندم و واقعیتی که هنوز از عهدهء درک کاملش بر نیامدم.
من موندم و زندگی کردن بین آشنا هایی که با همشون بیگانه ام.
و هیچ چیز سخت تر از این نیست که در دنیایی زندگی کنی که با همهء بزرگیش توش هیچ کس رو پیدا نکنی که حرف دلتو بفهمه...