تبليغاتX
اندکی صبر سحر نزدیک است
 

 

تو همهء نوشته هام مخاطبم تو بودی . این نوشته هم از بقیه مستثنی نیست اما واسه من با بقیه فرق می کنه .

شاید به خاطر احساسی که الان تو وجودم رخنه کرده...

واسه همینم می نویسمش که ماندگار بشه. می دونی واسه چی؟ چون ما آدمها احساساتمون خیلی ناپایداره... مثل حرفهامون... مثل کارامون... حتی مثل انسان بودنمون... که بعضی وقتها زیر سئوالش می بریم...

 

راستی ختم قرآنی که بهم دادی امروز حزب آخرش رو خواندم... 120 روز شد ها !! حواست هست ؟ 120 روز از عمرمونو بدون همدیگه سپری کردیم...

 

می دونی ! من هنوز نمی دونم تا چه اندازه مقصرم؟

به اندازهء یک اعتماد ؟

 

تو چی؟ چقدر مقصر بودی؟

به اندازهء یک اشتباه؟

یک اشتباه؟؟؟؟؟ مطمئنی یک اشتباه؟؟؟؟؟

بهم میگی اون اشتباه کی اتفاق افتاد؟

7 سال قبل؟ یک سال قبل؟ 7 ماه قبل؟ 6 ماه قبل؟ یا شایدم 4 ماه قبل؟.... کدومش؟

بگو کدومش؟

 

نه... اتفاق 4 ماه پیش اشتباه نبود... شاید بهترین راه بود و جلوگیری از یه سری اشتباهات دیگه که ممکن بود تو آینده رخ بده...

تو اون مدتهایی که نوشتم هر بار یک اتفاق افتاده که اکثراً سهم تو بودند .... و شاید چند درصد من...

 

من نمی خواهم اینجا مقصر و تعیین کنم و جریمه واسش بنویسم.

می خواهم یه سری ابهامات رو واسه خودم روشن کنم . توقع زیادی که نیست... هست؟

 

آخه می دونی من این اواخر اونقدر ذهنم درگیر بود که اکثر حرفهایی که تو اون مدت بهم زدی رو نمی فهمیدم...

بعد از اینکه ازت جدا شدم وقتی اون لحظه ها و اون حرفها واسم مرور می شدند تازه متوجه منظورت می شدم و کلی سئوال واسم پیش اومد که دیگه دیر بود واسه پرسیدنشون....

و حرفهایی داشتم که دیگه دیر بود واسه زدنشون...

و همینها منو تا مرز جنون کشوندند...

 

مثلاً یکی از سئوالهایی که ازم پرسیدی و من تو عالم هپروت سیر می کردم... اصلاً نمی دونم کی جای من داشت حرفاتو گوش میداد که فقط می شنید و هیچی نمی گفت...

من وقتی معنی حرفتو فهمیدم که از بیانش دو هفته گذشته بود و از اون موقع هر وقت که واسم مرور میشه داغون می شم... تصمیم گرفتم  بنویسمش شاید واسم عادی بشه...

 

تو: یه سئوال دارم... اگه پدرتون شما را واسه همیشه از خونه بیرون کنه و بگه دیگه هیچ وقت حق بازگشت به خونه را نداری ، شما چیکار می کنید؟

من با خنده : این چه سئوالیه؟ خوب معلومه بابای من هیچ وقت اینکارو نمی کنه.

-         خوب حالا فرض کنیم اینکارو کرده... شما چیکار می کنید؟

-         آخه کدوم بابایی دخترشو از خونه می اندازه بیرون... اونم بابای من!!!

-         من که نگفتم پدر شما اینو گفته... گفتم فرض کنیم...

-         من نمی تونم فرض کنم... این فرض محاله...

-         خیلی خوب باشه... می دونید من اگه بابام همچین حرفی رو بهم بزنم چیکار می کنم؟

-         چیکار می کنید؟

-         همون لحظه میمیرم .

-         میمیرید؟!!!

-         آره میمیرم. چون هیچ جای دیگه ندارم که برم و همچنین  نمی تونم رو حرف بابام حرف بزنم... چرا اون اس ام اس ها رو بهم دادید؟

-         کدومها ؟

-         همون دوتا اس ام اسی که اون روز ظهر دادید...

(کاش تو اون لحظه لال نمی شدم و حرف می زدم . بهت می گفتم چی به سرم اومده که این کارو کردم... کاش الان اینقدر حسرت نمی خوردم...)

-         می دونید من همیشه خیلی رو شما حساب می کردم... نمی دونم شاید حرفم درست نباشه اما خیلی حرفتون واسم اهمیت داشت... اصلاً توقع اون حرفها رو از شما نداشتم... نمی دونید با اون اس ام اس ها  چقدر بهم ریختم... حرفای شما دقیقاً مثل حرفهای بابایی بود که بچشو واسه همیشه از خونه میندازه بیرون.....

 

بقیه حرفا رو دیگه یادم نمیاد، شاید دیگه نمی شنیدم...وای خدای من ! من چیکار کرده بودم... خیلی متاسفم... متاسفم از اینکه نتونستم از خودم دفاع کنم و متاسفم که تو اون شرایط اینجوری بهمت ریختم... چقدر من یک لحظه سنگدل شدم... نمی دونم شایدم حق داشتم... شایدم تو حق داشتی

 

آخه اون روز... با اون اتفاق من همه چیزو تمام شده دیدم... دنیا پیش چشمم تیره وتار شد...و تو خیلی خونسرد با قضیه برخورد کردی (البته این عادتت بود) ولی من تو اون وضعیت دیگه تحمل صبوریت را نداشتم... حرفات و آرامشت همهء وجودمو شعله ور کرد... باور کن تو بد شرایطی بودم که اون اس ام اس ها رو دادم ، هر چند به نظر خودم خیلی هم اهمیت نداشتند و در کل کلی با احترام بابت همه چیز ازت تشکر کرده بودم و در پایان گفتم دیگه حرفی با شما ندارم ، نه می خواهم ببینمتون ، نه صداتون را بشنوم. خوش باشید. بای.... همین !

 

حتی فکرشم نمی کردم که حرفهام اینقدر روحیه ات رو تخریب کنند...

 

الان دارم می فهمم که چرا تا دو روز صدات می لرزید و همش داد می زدی...

الان دارم می فهمم که تو با اون همه صبوریت چرا تو اون دو روز اینقدر باهام بد حرف می زدی... هنوزم از حرفات زخمی ام...  

هر چند تا اون موقع عصابینیتت را ندیده بودم و بلند حرف زدنت را و زخم زبان زدنت را .... اما تو اون دو روز فقط حرفاتو تحمل کردم و صبوری کردم... و در جواب حرفات فقط می گفتم: آره، حق با شماست چون فقط با شنیدن این حرف بود که ساکت می شدی چون می دونستی واقعاً حق با تو نیست...

 

می دونی... دوباره دنیا واسم کوچک شده... اونقدر کوچک که باز نفس کشیدنم به شماره افتاده... دارم خفه می شم...

 

با همهء این حرفها بازم مبهمم... کاش اینقدر واسه جدایی عجله نمی کردم... کاش به هردومون بیشتر فرصت می دادم... نمی دونم ، اصلاً شایدم کارم درست بوده... شاید صلاح ما در جدایی بوده... شاید که نه، حتماً اینجوری بوده... چون خدای مهربانم همیشه به من عنایت خاصی داشته، اما من همیشه غرق در افکار خودم بودم که متوجه عنایاتش نمی شدم و بعد از مدتی حکمتش واسم مشخص می شده...  خدای بزرگم ممنونم که همیشه هوامو داشتی و داری... اگه تو رو نداشتم چیکار می کردم؟

 

پ . ن : دوستان عزیزم ، از اینکه همیشه منو همراهی می کنید بی نهایت سپاسگزارم و خیلی معذرت می خواهم از اینکه اکثر نوشته های من باعث آزرده خاطر شدن شما عزیزان میشه. راستش این نوشته ها ، تضادهای درونی من هستند که اکثر مواقع باهاشون درگیرم و هنوز نتونستم با خیلیهاشون کنار بیام و نوشتنشون تنها راهی که باعث میشه کمتر بهشون فکر کنم .

اینم باید بگم که من در کل آدم شادی هستم و مطمئنم کسانی که تو واقعیت منو می شناسند اگه یه وقتی این نوشته ها رو بخونند باور نمی کنند که اینها رو من نوشته باشم چون ظاهر آدم هیچ وقت ملاک خوبی واسه باطنش نبوده و نیست .

و اینجا تنها جایی که می تونم آزادنه خودم باشم و آزادانه دلتنگیهامو بازگو کنم و خوشحالم که اینقدر اینجا تو بیان حرفهام راحت و آزادم .

می خواهم اینقدر بنویسم که همه چیز سر جای خودش قرار بگیره و رویا های من تحقق پیدا کنه چون این باور همیشه با منه که پایان شب سیه سپید است و واسه همین اسم وبلاگمو اندکی صبر سحر نزدیک است انتخاب کردم، می خواهم نشون بدهم که این جمله یک واقعیته و اینجا رو یادگاری می زارم واسه وقتی که سحر از راه رسید تا هیچ وقت ظلمت شب رو از یاد نبرم .

ممنونم که حرفهامو تحمل کردید...  

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 15:56
  به قلم: رز شکسته  | 

شب سردی است و من افسرده *** راه دوریست و پایی خسته *** تیرگی هست و چراغی مرده***می کنم تنها از جاده عبور*** دور ماندن ز من آدمها *** سایه ای از سر دیوار گذشت *** غمی افزود مرا بر غم ها *** فکر تاریکی و این ویرانی *** بی خبر آمد تا با دل من *** قصه ها ساز کنم پنهانی ***نیست رنگی که بگوید با من *** اندکی صبر سحر نز دیک است *** هر دم این بانگ بر آرم از دل *** وای این شهر چقدر تاریک است *** خنده ای کو که به دل انگیزم؟ *** قطره ای کو که به دریا ریزم؟ *** صخره ای کو که بدان آویزم؟ *** مثل این است که شب نمناک است *** دیگران را هم غم هست به دل *** غم من لیک غمی غمناک است ***
 

 

رَبَّنا لا تُزِغ قُلُوبِنا بَعدَ اِذ هَدَ یتَنا وَهَب لَنا مِن لََّدُنکَ رَحمَةً إنَّکَ اَنتَ الوَهَّاب

 

بار الها ، دل های ما را پس از آنکه ما را راهنمایی کردی منحرف مگردان و از جانب خود رحمتی به ما مبذول دار ، زیرا که تویی که بسیار بخشنده ای.

 

آیه 8 سوره آل عمران

 

 

نمی دونم چرا یک لحظه ترس به دلم راه پیدا کرد. ترسیدم کم کم فراموشم بشی.ترسیدم با گذشت زمان بینمون خیلی فاصله بیفته. ترسیدم اونقدر از هم دور بشیم که چند سال دیگه اگه تو خیابون از کنار هم رد بشیم ، بی توجه از کنارت رد بشم و تو نفهمی که من اصلاً نشناختمت...

 

می دونی از اون موقع که میام اینجا و حرفهامو می نویسم خیلی بهتر شدم. احساس می کنم تازه دارم به حالت عادی بر می گردم. تازه دارم خودم می شم. دارم همونی می شم که تو میشناختیش.

 

درسته که هنوزم اکثر وقتم با یاد آوری خاطرات تو می گذره اما الان دیگه وقتی یادشون می کنم خیلی واسم عذاب آور نیستند و به جای اینکه بغض کنم و آروم اشک بریزم ، فقط لبخند می زنم و خدا رو شکر می کنم که شریک خاطرات خوب من تو بودی.

 

هنوزم همه چیز منو یاد تو می اندازه ، حتی همین حالت من که عکس حالت توه...

آخه تو بعد از جداییمون گفتی وقتی به مواردی برخورد می کنی که یادآور من برات هستند  سعی می کنی بهشون بخندی اما می ترسی که آخرش اشکتو در بیارند و آخرشم گفتی... بی خیال...

 هنوزم نمی دونم چرا آخر بعضی حرفات می گفتی بی خیال؟

 

 

ولش کن بی خیال .... خدا رو شکر می کنم که اینجوری با هم تموم کردیم

 

و خدا رو شکر می کنم که ما رو از جاده ای که یک روز رو برگه چکنویس نقشه اش را واسم کشیدی ، منحرف نکرد.

 

 

                  

 

 

وقتی داشتی می کشیدی من نگاهم رو دستهء صندلی جلوی خودم بود و تو در حین کشیدن من و خودت تو جاده واسم توضیح می دادی یکدفعه سرتو آوردی بالا و بعد برگه را رو به من کج کردی و با دست به نقاشیت اشاره کردی و با یک حالتی گفتی : نگاه کنید !!! اینو می گمااا ... این جاده ...

 

تو دلم مرده بودم از خنده اما خودمو نگه داشتم که ناراحت نشی بعد کلی حرف زدن و نقاشی کشیدن من تو عالم خودم بودم... هر چند خدایی داشتم گوش می دادم اما نگاه نمی کردم...

 

می دونی الان فقط یک چیز در درونم آزارم میده و اونم اینه که نمی دونم تو با همه چی کنار اومدی یا نه؟ الان زندگیت روال طبیعی رو طی می کنه یا نه؟ هر وقت به این چیزها فکر می کنم .هیچ جوابی تو مغزم نقش نمی بنده جز علامت سئوال های فراوان....

 

خنده ام می گیره وقتی که با اعتماد به نفس بهت گفتم : فکر نکنم خیلی اذیت بشم . فوقش یک هفته ، ده روز ناراحت می شم و بعدش دیگه همه چی واسم عادی میشه.

بعد تو مکثی کردی و گفتی: خوب این خیلی خوبه که شما اینجوری هستید و در ادامهء حرفات آروم گفتی واسه من هیچوقت چیزی تموم نمیشه...

 

با توجه به شناختی که از خودم داشتم فکر می کردم واقعاً اینجوری میشه و  فکر می کردم تو همون یک هفتهء اول با همه چی کنار میام  اما حالا چند ماه طول کشیده و من تازه به اینجا رسیدم... دیگه تو رو نمی تونم تصور کنم که چی داره سرت میاد.... کاش از حال و روزت باخبر بودم....

 

خدایا هر چیز رو ازم گرفتی ، شکرت... حتماً اینطوره که تو مصلحت مرا بهتر از خودم می دانی اما اون فرصتی که همیشه ازت درخواستشو می کنم ازم نگیر...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 0:41
  به قلم: رز شکسته  | 

شب سردی است و من افسرده *** راه دوریست و پایی خسته *** تیرگی هست و چراغی مرده***می کنم تنها از جاده عبور*** دور ماندن ز من آدمها *** سایه ای از سر دیوار گذشت *** غمی افزود مرا بر غم ها *** فکر تاریکی و این ویرانی *** بی خبر آمد تا با دل من *** قصه ها ساز کنم پنهانی ***نیست رنگی که بگوید با من *** اندکی صبر سحر نز دیک است *** هر دم این بانگ بر آرم از دل *** وای این شهر چقدر تاریک است *** خنده ای کو که به دل انگیزم؟ *** قطره ای کو که به دریا ریزم؟ *** صخره ای کو که بدان آویزم؟ *** مثل این است که شب نمناک است *** دیگران را هم غم هست به دل *** غم من لیک غمی غمناک است ***

 

 

 

اگر تو نبودی

 چه کسی امید را در دلم می کاشت و الفبای دوست داشتن را به من می آموخت؟

اگر تو نبودی چه کسی مرا به شنیدیدن آواز پرستویی در هنگام کوچ فرا میخواند؟

اگر تو نبودی چه کسی  تندیسی از ناکا می ها و صبوری ها یی من می شد؟

اگر تو نبودی چه کسی  مرا  به جشن پروانه های عاشق دعوت می کرد؟

اگر تو نبودی چه کسی  دلتنگی هایش را  با من قسمت می کرد؟

اگر تو نبودی معنی از خود گذشتگی را از که می آموختم؟

اگر تو نبودی چگونه می توانستم اینقدربه پروردگارم نزدیک شوم؟

اگر تو نبودی از که می نوشتم که همهء نوشته هایم بر خواسته از توست؟

اگر تو نبودی من قاصدکها را در پی دیدار چه کسی روانهء آسمان می کردم؟

اگرتو نبودی من همچنان در کوچه های بی مهتاب بی هیچ دلیلی پرسه می زدم.

این تو بودی که باعث شدی تو دنیایی که همه چیزش تصنعیه من یک واقعیت را تجربه کنم.

 

خیلی خوشحالم از اینکه تو مسبب همه اینها بودی... واقعاً خوشحالم...

ازت ممنونم... بابت همه چیز ازت ممنونم...

 

تو همهً پستهام از حرفات نوشتم این پست رو هم خالی نمی زارم...

 

نمی خواستم حواستون پرت بشه . معذرت . خیلی خوشحالم  که یک تحول بزرگ و همراه با علاقهء خودم و بازم با تفکر و از روی عقل تو زندگیم بوجود آمده. اگه گفتید باعثش کی بوده؟ خوب تا عصبانیتونم نکردم برم دیگه ...

یادم میاد چند بار به صورتهای مختلف این سئوال رو ازم پرسیدی و من هر بار یه جوری از جواب دادن طفره می رفتم. تا اینکه یکبار بدجور گیر افتادم بازم جواب ندادم بعد گفتی : جوابش واضحه خوب شمایید دیگه...

 

 

از طرف خانم کوچولو و آقایی گلش به بازی آرزوها دعوت شدم . ممنونم خانم کوچولو دست داشتنی

 

خوب بریم سراغ آرزوهای من..

اولین آرزوم اینه که بالاترین عشق که همان عشق به خداست تو دلهای تک تک ما جاودانه بشه هرگز از یاد خدا غافل نشویم و خدا نیز همیشه به یاد ما باشد.

 

دومین آرزوم تقدیم به تو:

 آرزویم همه این است،

 نتراود اشک از چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد

نرودلبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازهء هر روز تو عاشق باشی

عاشق آنکه تو را می خواهد

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

و تو را دوست بدارد به همان اندازه

که دلت می خواهد.

 

سومین آرزوم ، خدای مهربونم آرزو می کنم همهء آدمهایی که می شناسمشون ، دوستشون دارم و همیشه تو فکرشون هستم به همهء آرزوهاشون برسند.

 هم آدمهایی که تو دنیای واقعیم هستند و باهاشون مستقیماً سر وکار دارم و هم دوستای خوبم تو دنیای مجازی که هرگز ندیدمشون ولی خیلی بهم نزدیکند .

 

چهارمین آرزوم ، آرزو می کنم همه کسایی که از اون موقعی که بدنیا اومدم موجب ناراحتیشون شدم یا به نحوی بهشون احساس دین میکنم منو حلال کنند.

 

پنجمین آرزوم ، خدای بزرگم یک فرصت ازت می خواهم برای امری که تو از آن آگاهی منو از این فرصت بی نصیب نگردان . الهی آمین...

 

طبق قانون بازی باید پنج تا از دوستامو به این بازی دعوت کنم . من از همهء دوستان دعوت می کنم که تو این بازی شرکت کنند ولی اسم پنج نفر رو میارم: قهرمان فراموش شده ، برای آخرین بار، ستاره دنباله دار و  مجتبی و مهلای عزیز که این دو دوست  وبلاگی نیستند ولی همیشه نسبت به من لطف داشتند. . دوست دارم این دو عزیز دعوت منو قبول کنند و از طریق کامنت تو این بازی شرکت کنند.

 

 

پ.ن 1 : خانم کوچولو سلام . بنا به خواستت سعی کردم ایندفعه غمگین ننویسم ،نمی دونم موفق بودم یا نه،  اما خیلی مشکله واسم چون من فقط وقتهایی که دلتنگم حس نوشتنم میاد . من تقریباً  تو هفته یکبار میام اینجا و می نویسم و این نشون میده که تو هفته یکبار دلتنگ شدن خیلی زیاد نیست. مگه نه؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 1:30
  به قلم: رز شکسته  | 

شب سردی است و من افسرده *** راه دوریست و پایی خسته *** تیرگی هست و چراغی مرده***می کنم تنها از جاده عبور*** دور ماندن ز من آدمها *** سایه ای از سر دیوار گذشت *** غمی افزود مرا بر غم ها *** فکر تاریکی و این ویرانی *** بی خبر آمد تا با دل من *** قصه ها ساز کنم پنهانی ***نیست رنگی که بگوید با من *** اندکی صبر سحر نز دیک است *** هر دم این بانگ بر آرم از دل *** وای این شهر چقدر تاریک است *** خنده ای کو که به دل انگیزم؟ *** قطره ای کو که به دریا ریزم؟ *** صخره ای کو که بدان آویزم؟ *** مثل این است که شب نمناک است *** دیگران را هم غم هست به دل *** غم من لیک غمی غمناک است ***

 

 

چقدر اشتباه کردم که فکر کردم جدایی از تو و خیالاتم ممکنه. جدایی از تویی که جزئی از منی... جزئی از گذشته و مسلماً علامت سئوالی در آیندهء من...

 

اگر به واقعیت برگردیم همهء راهها برای بازگشت دوبارهء تو بسته اند ، حتی اگر برگردی این منم که دیگر توانایی بخشش تو را ندارم...

 

و این یک واقعیته که وقتی به خودم بر می گردم می بینم که پذیرفتن تو دیگه واسم معنی نداره... اما نمی تونم با این واقعیت کنار بیام...

 

 

 

 

 

می بینی چقدر تو وجودم تضاد هست؟

می بینی چقدر فاصله هست بین من و خودم ؟

یعنی امتداد خط چین تردید من سر کدام جاده به پایان می رسد؟

 

می ترسم اگه باورت یک تردید باشه.مرگ باورهام خیلی واسم تلخه .می ترسم دیگه هیچی باورم نشه. می ترسم اونقدر همه چی بمیره که دیگه خودمم نتونم باور کنم . تو می گی چی رو باور کنم؟

 

شاید بهتر از هر کسی بدونی که چقدر از آدمهای تسلیم بدم می یاد. منم تنها در یک صورت با کمال میل تسلیم می شم. اونم تسلیم در برابر رضای خداست و دیگر هیچ...

 

زخم دل من عمیق تر از آن است که به فکر مرهمی برایش باشم اما تصمیم گرفتم با خودم بجنگم . یا میمیرم یا برنده میشم، خوبی این جنگ اینه که اسارت نداره...

 

اما من که یک خدای بزرگ دارم پس تا وقتی که باهامه ، همیشه برنده ام.

 

بازم یاد یکی دیگه از خاطرات تو افتادم البته قبل از اینکه همه چی اینقدر پیچیده بشه

 

گفتی : من خیلی امیدوارم ،فکر می کنم همه چی درست میشه.

- اگه یک طرف قضیه من باشم نمی زارم اتفاقی بیفته . دلیلی نداره که بیخودی امیدوار باشید.

گفتی :  من که به شما امید ندارم. امید من به خداست...

 

بغض سختی گلومو فشار میده، اینقدر فشارش سنگینه که نفس کشیدن را هم واسم سخت می کنه....نه! نمی خواهد نگران بشی .این یک عادته . عادت کردم وقتی از تو می نویسم بغض تو گلوم خونه کنه.

 

پ.ن:مهلای عزیزم سلام. خوشحالم ازاینکه بهم سر می زنی و ممنون که با حرفات سعی میکنی بهم دلداری بدی و متاسفم که باعث میشم یاد گذشتت بیفتی .خیلی دوست داشتم یک نشانی از خودت برام بزاری.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 23:21
  به قلم: رز شکسته  | 

شب سردی است و من افسرده *** راه دوریست و پایی خسته *** تیرگی هست و چراغی مرده***می کنم تنها از جاده عبور*** دور ماندن ز من آدمها *** سایه ای از سر دیوار گذشت *** غمی افزود مرا بر غم ها *** فکر تاریکی و این ویرانی *** بی خبر آمد تا با دل من *** قصه ها ساز کنم پنهانی ***نیست رنگی که بگوید با من *** اندکی صبر سحر نز دیک است *** هر دم این بانگ بر آرم از دل *** وای این شهر چقدر تاریک است *** خنده ای کو که به دل انگیزم؟ *** قطره ای کو که به دریا ریزم؟ *** صخره ای کو که بدان آویزم؟ *** مثل این است که شب نمناک است *** دیگران را هم غم هست به دل *** غم من لیک غمی غمناک است ***

 

 

می خواهم ازت دور بشوم ، می خواهم ازت فرار کنم ، دیگه نمی خواهم تو زندگیم اسمی ازت باشه  ، درست نمی دونم دارم چیکار می کنم فقط می خواهم دیگه نباشی ، می خواهم همه چیزو بکشم هم تو رو تو وجود خودم و هم همهء احساسات پاکمو و هم همهء امیدی که بیخودی دلم بهش خوشه.

 

هیچ وقت تو زندگیم اینقدر گیج نبودم ، هیچ وقت نشد یک مسئله اینقدر دست و پامو ببنده. نزاره فکر کنم ، نزاره زندگی کنم ، آخه من می خواهم زندگی کنم. اصلاً فکرشم نمی کردم موضوع جدایی از تو اینقدر منو درگیر کنه، آخه من مثلاً آدم عاقلی هستم و تا به حال نزاشتم احساسم بر عقلم غلبه کنه.  دیگه چیزی واسم مهم نیست جز اینکه باید به شرایطی که درونش هستم فکر کنم. نه اینکه بزارم شاید ها ، توهمات ذهنی و امیدهای بیهوده بخواهند منو از پا دربیارند.

 

                                

             

 

 

 

باید دست به کار شوم . نباید بیشتر از این خودمو داغون کنم. اصلاً از کجا معلوم تو تا حالا با این شرایط کنار نیامده باشی؟ تو که مثل من تنها نیستی. خودت گفتی حاضری همهء دنیاتو واسش کوچک کنی.

 

 تو بودی گفتی که دیگه هیچی واست اهمیت نداره و از خودت گذشتی تا اون خوشبختی رو احساس کنه اما نگفتی که منم از خواسته هام به خاطر اون گذشتم در واقع دو نفر فدای خواستهء اون شدند ، خواسته ای که مطمئنم انتهاش خوشبختی نیست.

 

 آخه مگه ممکنه اون کنار کسی احساس خوشبختی کنه که اون شخص اصلاً دوستش نداشته باشه؟ یعنی ممکنه؟ نمی دونم شاید ممکنه. شاید تا حالا توانستی تجدید نظری تو علاقت با اون داشته باشی و اونو واسه رسیدن به خواسته هات مناسب دیدی. شایدم....

 

نه!!! دیگه شایدی در کار نیست . نمی خواهم به هیچی فکر کنم. اما چطوری می توانم خودمو نجات بدهم ؟ چطوری از دست افکارم خلاص بشوم؟ چطوری به تو، به اون و به آیندهء مبهمی که انتظارمونو می کشه فکر نکنم؟ چطوری؟

 

شاید یکی از راههاش همین نوشتنه، همین احساس سبکی کردن. من که نمی توانم حرف بزنم پس همون بهتر که بنویسم.

یاد یکی از حرفهای دکتر شریعتی افتادم که می گه :

 

« نوشتن برای فراموش کردن است، نه به یاد آوردن»

 

 یک دفتر داشتم که تو اون همه حرفهامو برات می نوشتم. حرفهایی که نمی توانستم روی زبونم جاری کنم.تصمیم گرفتم از اون دفتر هم جدا بشوم. چون دیگه به تو تعلق نداره به گوشه ای از خاطرات من تعلق داره و امیدهای واهی من.

 

 

                              

         

 

 

 

چند روز پیش واسه آخرین بار توش نوشتم و ازش خداحافظی کردم . چون تصمیم گرفتم از همهء تعلقاتم نسبت به تو دل بکنم. نوشته هامو شمردم 29 تا بودند اولیش 10 دی 85 نوشته بودم دقیقاً از زمانی که به این نتیجه رسیدیم که: آدم که نباید به همهء چیزهایی که دوست داره برسه.

 

اون موقع نمی دونم چرا ته دلم حس می کردم یک روز به هم می رسیم و اون موقع می دهم بهت تا بخوانی و بفهمی که من با وجود اینکه عقلاً مجبور بودم تو رو از خودم برونم اما چقدر به این وصال امیدوار بودم .

 

 آخرین نوشته هم مربوط به 4 خرداد 86 بود . یعنی اون دفترتقریباً 5 ماه همدمم بود و رازدار شادیها و غمهام و بیشتر اشکهام. تقریباً هر وقت می نوشتم، اشکهام آروم و بی صدا همراهیم می کردند...

 

خدایا کمکم کن. اگه ما قسمت هم نیستیم .کمکم کن تا همه چیز را فراموش کنم. کمکم کن صبور باشم بیشتر از این چیزی که الان هستم . خیلی بیشتر...

 

یاد اون شب افتادم بهم گفتی: صبور باش...

گفتم : نیستم؟

گفتی: چرا هستی... بیشتر... بیشتر از این صبور باش...

 

خدایا من یک رود جاری ام ، می خواهم با سخاوت همه رو سیراب کنم، می خواهم تا همیشه جریان داشته باشم،  مرداب شدن رو دوست ندارم.خودت کمکم کن.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 22:34
  به قلم: رز شکسته  | 

شب سردی است و من افسرده *** راه دوریست و پایی خسته *** تیرگی هست و چراغی مرده***می کنم تنها از جاده عبور*** دور ماندن ز من آدمها *** سایه ای از سر دیوار گذشت *** غمی افزود مرا بر غم ها *** فکر تاریکی و این ویرانی *** بی خبر آمد تا با دل من *** قصه ها ساز کنم پنهانی ***نیست رنگی که بگوید با من *** اندکی صبر سحر نز دیک است *** هر دم این بانگ بر آرم از دل *** وای این شهر چقدر تاریک است *** خنده ای کو که به دل انگیزم؟ *** قطره ای کو که به دریا ریزم؟ *** صخره ای کو که بدان آویزم؟ *** مثل این است که شب نمناک است *** دیگران را هم غم هست به دل *** غم من لیک غمی غمناک است ***

 

 

می دونم که خوب می دونی من فقط یک روز تو هفته کلاس دارم و اونم چهارشنبه هاست واسه همینم شاید از روی مردانگی شاید از روی شرم سعی می کردی چهارشنبه نباشی تا راحت باشم. تو به من اینها رو نگفته بودی اما بدون که بهتر از خودت شناختمت. می دونستم دیگه نمیبینمت با  این وجود چشمهام هر چهارشنبه همه جا رو دنبالت می گشتند. تا اینکه این چند هفته اخیر به ندیدنت عادتشون داده بودم...

 

 

 

تاریخ : چهارشنبه 2/ 3/ 1386  ساعت 3:35 عصر . مکان طبقه دوم .

استاد آنتراک داده بود. هوا گرم بود نمی خواستم برم بیرون اما نمی دونم چه چیزی منو به بیرون فرا می خواند...

از کلاس زدم بیرون طبق معمول سر حال و خندان بودم .داشتم یه ماجرایی رو واسه مریم با آب و تاب تعریف می کردم که  ...

 

هنوز چند قدم تا ابتدای راهرو فاصله داشتم نگاهم دقیقاً همون جایی بود که نباید می بود  بی هوا پیچیدی تو راهرو همون جایی که نگاهمو جا گذاشته بودم یک آن خشکم زد. حرفمو قطع کردم. خنده رو لبهام ماسید و سرمو برگردوندم . فقط یک لحظه ... نه خیلی کمتر از اون تونستم ببینمت تو هم سرتو انداختی پایین... تو شوک بودم ، مدتی گذشت تا یادم اومد باید ادامه ماجرا رو واسه مریم تعریف کنم...

 

بعد از آنتراک تو کلاس بودم اما انگار دیگه نبودم.بعد از 90 روز بود که میدیدمت . لباسی که تنت بود رو اولین باری بود که میدیدم. چهرت اما اصلاً عوض نشده بود  نمی دونم چرا انتظار داشتم وقتی منو می بینی بهم سلام می کنی .هر چند که به سردی جوابت می دادم. اما فکر می کردم حداقل یک سلام بین ما رد وبدل میشه. اما این کار رو نکردی.

 

 

                                     

یاد روز آخر افتادم.

گفتم تا حالا شده مشکلی داشته باشیم و حل نشده باشه؟

گفتی : نه.

گفتم این جدایی حتماً باید اتفاق بیافته اما جلو بچه ها یه جوریه اگه همدیگه رو ببینیم و سلام نکنیم. بزارید همین یک سلام وعلیک رو واسه حفظ آبرو با هم داشته باشیم. تا من همین ترم آخر رو سر کنم بعد... آخه ما که مشکلی با هم نداریم. بچه ها که نمی دونند ما واسه چی داریم از هم جدا میشیم. فکر می کنن با هم قهر کردیم. من دوست ندارم اینجوری باشه . مگه ما داریم با هم قهر می کنیم؟

گفتی : نه. خندیدی و گفتی یه وقت دیدی زد به سرم اومدم ازتون جزوه گرفتم.

چپ چپ نگاهت کردم.

با خنده گفتی شوخی کردم بابا این کار رو نمی کنم... همون سلام و علیک کافیه.

3 ماه از این حرفها گذشت. بعد از 3 ماه مثل غریبه ها از کنار هم رد شدیم. انگار نه انگار من و تو یک روزی ...

راستی تو یادت میاد که من تا به حال به تو < تو> گفته باشم . من یادم میاد یک بار تو پله های دانشگاه از زبانم در رفت چقدر خیط شدم .آخه تو همیشه واسم شما بودی...

  

ولی من یادم نمی یاد بهم تو گفته باشی (حتی اشتباهی) آخه منم واسه تو همیشه شما بودم...

 

یادش به خیر چه رابطهء پاکی بود.

 

یک چیزی رو یادم رفت بگم .چهارشنبه قبل نسخه نهایی صحافی شده پروژه پایانی رو به استاد <ف> تحویل دادم . نمره اش رو قبل از عید بهم داده بود .18.5 شدم احتمالاً نمی دونستی . خلاصه اینکه خیلی غصه خوردم چون زحمت زیادی کشیده بودم وتوقع نمره کامل رو داشتم واسه همین دست و دلم نمی رفت نسخه صحافی رو زودتر بهش بدهم.

 

خلاصه اینکه نمی خواستم اینجوری بشه اما نتونستم جلوی خودمو بگیرم و وقتی استاد بهم گفت : خوب از پروژه ات راضی بودی؟

گفتم : از پروژه بله اما از نمره به هیچ عنوان. حق من نمره کامل بود و خلاصه یک سری حرفهای دیگه در نهایت احترام و از روی دل پرم بهش گفتم .

باورت میشه ؟ استاد <ف>  همونی که اصلا  نمیشه باهاش حرف زد و زود از کوره در میره و خیلی زود هم حال آدمو میگیره .فقط خندید!!! بهم گفت میگی چیکار کنم؟ نمره ات دیگه قطعی شده.نمی توانم عوضش کنم.

گفتم : بله اینها رو می دونم . بعد خندهء تلخی زدم گفتم :دست شما درد نکنه.

استاد <ف> گفت:  هیچ می دونستی 18.5 بالاترین نمره ای بود که من این ترم واسه پروژه به دانشجو ها داده بودم؟

چیزی نگفتم .تشکر کردم و ازش جدا شدم. ناراحت بودم از اینکه یک کم تند رفته بودم.

 

 یاد تو افتادم و اول مهر پارسال .اون موقع که تازه پروژه برداشته بودم . با هم بودیم وقتی با استاد <ف> در مورد پروژه ام صحبت می کردیم استاد حرف زور می زد و منم کم نمیاوردم .بعد از پایان حرفهامون بهم گفتی خیلی واسه استاد <ف> زبان درازی کردی. بد نیست یکم بترسی هااا . اون موقع واقعاً یه جوریم شد . چون احساس می کردم حرف زدنم عادی بوده. تعجب کردم که چرا اینجوری بهم گفتی.

 

اما حالا میفهمم چرا...چون من زیر بار حرف زور نمی رم اما تو خیلی از حرفها رو راحت می پذیری...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 23:30
  به قلم: رز شکسته  | 

شب سردی است و من افسرده *** راه دوریست و پایی خسته *** تیرگی هست و چراغی مرده***می کنم تنها از جاده عبور*** دور ماندن ز من آدمها *** سایه ای از سر دیوار گذشت *** غمی افزود مرا بر غم ها *** فکر تاریکی و این ویرانی *** بی خبر آمد تا با دل من *** قصه ها ساز کنم پنهانی ***نیست رنگی که بگوید با من *** اندکی صبر سحر نز دیک است *** هر دم این بانگ بر آرم از دل *** وای این شهر چقدر تاریک است *** خنده ای کو که به دل انگیزم؟ *** قطره ای کو که به دریا ریزم؟ *** صخره ای کو که بدان آویزم؟ *** مثل این است که شب نمناک است *** دیگران را هم غم هست به دل *** غم من لیک غمی غمناک است ***
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T