تبليغاتX
اندکی صبر سحر نزدیک است
 

 

مثل شقایق زندگی کن...

                               کوتاه،

                                        اما زیبا...

مثل پرستو کوچ کن...

                            فصلی،

                                     اما هدفمند...

مثل پروانه بمیر...

                      دردناک،

                                   اماعاشق...

 

امروز روز من بود... یا بهتره بگم روز تو پرستو...

روزی که یاد تو همه جا با من بود...

در لحظه هایی که در جمع بودم و می خندیدم ولی تنها بودم...

و در لحظه هایی که پاهای خسته اما مشتاقم تنهایی از روی خاطرات مشترکمان رد می شد...

 

امروز خیلی ها با حسرت بهم گفتند : خوش به حالت... کاش ما جای تو بودیم...

و من آرزو می کردم کاش جای خودم بودم نه جایی که هستم...

هیچکس نفهمید جای من کجاست حتی تو...

 

امروز روی نیمکتی نشستم که تو هرگز روی آن ننشستی اما یادگار روز وداع بود...

نیمکتی که تا تو دو نیمکت فاصله داشت...

و من در خیال این فاصله را پر گشودم...

 

امروز چقدر دلم می خواست بار دیگر ببینمت...

دیدگانم تو را ندید اما آرزو بر دلم نماند...

دیدمت، پشت به من ایستاده بودی و از من دور می شدی...

کوله پشتی بر دوشت بود و آرام گام بر می داشتی و به افقی نا مشخص چشم دوخته بودی و من بی حرکت محو تماشا بودم...

یاد روز اول برایم زنده شود و کوله پشتی هایی که به دوش داشتیم و فاصلهء کوتاه راهرو تا لب پله ها...

 

 

امروز اون جایی را دیدم که هر دو ایستاده بودیم و بهم گفتی: فکر کنم همه دارن آرزوهاشونو به گور می برن... و هر دو آرام لبخند زدیم...

امروز یا بهتره بگم امشب شب آرزو هاست... یاد پارسال افتادم...  همش جلو چشمم هستی... مثل پارسال ازم نخواستی که آرزوهاتو آرزو کنم، اما من اینکارو کردم... به امید بر آورده شدن همهء آرزوهای قشنگ و پاک...

 

امروز همه چیز بوی تو را می دهد و من هنوز هم از تو پُرم...

کاش می دانستی و می فهمیدی مرا...

کاش می دانستم و می فهمیدم تورا...

 

۸۶/۴/۲۸

 

پ. ن1: مدتی دارم می رم سفر... بازگشتم با خداست... حلالم کنید...

پ. ن2: خیلی ازت معذرت می خواهم، می دونم بازم مراعاتت را نکردم... با خودتم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 15:33
  به قلم: رز شکسته  | 

شب سردی است و من افسرده *** راه دوریست و پایی خسته *** تیرگی هست و چراغی مرده***می کنم تنها از جاده عبور*** دور ماندن ز من آدمها *** سایه ای از سر دیوار گذشت *** غمی افزود مرا بر غم ها *** فکر تاریکی و این ویرانی *** بی خبر آمد تا با دل من *** قصه ها ساز کنم پنهانی ***نیست رنگی که بگوید با من *** اندکی صبر سحر نز دیک است *** هر دم این بانگ بر آرم از دل *** وای این شهر چقدر تاریک است *** خنده ای کو که به دل انگیزم؟ *** قطره ای کو که به دریا ریزم؟ *** صخره ای کو که بدان آویزم؟ *** مثل این است که شب نمناک است *** دیگران را هم غم هست به دل *** غم من لیک غمی غمناک است ***

 

چند وقته یادت هم باهام غریبی می کنه و نمی دانم چرا چند وقته حتی اندیشه حضور دوباره ات رو از خیالم می رانم...

شاید واسه اینکه خیلی با هم غریبه شده ایم و من می ترسم از این غربت... چقدر این روزها ترسو شدم...

می توانی باور کنی که این منم که دارم این حرفها را می زنم؟

بهت حق می دهم چون خودمم باورم نمیشه...

 

اینها رو می نویسم که هیچ وقت تصوراتم در مورد تو از بین نره و گذشت زمان خیلی چیزها رو از ذهنم پاک نکنه.

اینها رو می نویسم که هیچ وقت یادم نره هدفم از اینجا اومدن و اینجا نوشتن چی بوده و چی هست. و یادم نره که یه زمانی چقدر با الانم فرق می کردم.

 

دقت کردی ! تقریباً تو همهء پستهام از حرفهای تو نوشتم که همیشه تو خاطرم باشند. آخه خودت خواستی صداتو واسم ضبط کنی که هیچ وقت حرفات یادم نره. درسته که الان پشیمونم واسه اینکه نزاشتم اینکار رو انجام بدی اما ببین... ببین چقدر خوب حرفهاتو ضبط کردم...

 

می دونم هر کس دیگه ای که داستان ما به گوشش برسه پیش خودش چه فکرایی می کنه اما...

تو اونجوری فکر نکن... تو مثل بقیه نباش... نمی خواهم فکر کنی که بهم مدیونی... دلم نمی خواهد فکر کنی در حقم ظلم کردی...

 

دلم نمی خواهد... دلم نمی خواهد... چند وقته دلم دیگه هیچی نمی خواهد... بیچاره دلم که هیچ وقت چیزی رو واسه خودش نخواست...

 

یاد آخرین چیزی افتادم که دلت خواست:

من: خوب دیگه فکر نمی کنم حرفی مونده باشه... امیدوارم که همیشه موفق باشید و براتون آرزوی خوشبختی می کنم.

تو آرام و با کمی تاخیر: ...خوشبختی!!! ...دلم می خواهد بزنم تو دهنتون...

و من خندیدم... چون خیلی خنده دار بود ما همیشه با هم در نهایت ادب صحبت می کردیم ولی نمی دونم اون لحظه های آخر چی تو سرت گذشت که اینو بهم گفتی...

تو: وااااااااااااااای شرمنده... تورو خدا ببخشید... اصلاً نمی دونم چطوری اومد رو زبونم... خیلی معذرت می خواهم... واقعاً نمی دونم چی شد یکدفعه...

 

نمی دونم تا حالا واست پیش اومده که بشینی کنار ساحل و غروب آفتاب را تماشا کنی...

منظرهء دلگیریه ولی زیباست...

کدومشو بیشتر حس می کنی؟

دلگیری یا زیبایی؟

من چند وقته هر دو رو حس می کنم...

 

هر وقت وبلاگای دیگه رو می خونم که از جدایی نوشتن... درسته که خیلی دلتنگ می شوم اما خدا رو شکر می کنم که با همهء شرایط سختمون ، اما همه چی خوب بود... خدا رو شکر می کنم زمانی از هم جدا شدیم که هر دو می دونستیم چقدر همدیگه رو دوست می داریم و شرایطمونو درک می کردیم...

 

 خدایا از اینکه منو اینگونه خلق کردی راضی ام... از اینکه قدرت تفکر بهم دادی ممنونتم... و از اینکه مثل خیلی ها نیستم خوشحالم... وای خدای مهربونم چقدرخوشبختمو نمی دونستم...

 

خوشحالم که به قولی که ندادم عمل کردم

تو چی؟ به قولی که دادی عمل کردی؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 9:36
  به قلم: رز شکسته  | 

شب سردی است و من افسرده *** راه دوریست و پایی خسته *** تیرگی هست و چراغی مرده***می کنم تنها از جاده عبور*** دور ماندن ز من آدمها *** سایه ای از سر دیوار گذشت *** غمی افزود مرا بر غم ها *** فکر تاریکی و این ویرانی *** بی خبر آمد تا با دل من *** قصه ها ساز کنم پنهانی ***نیست رنگی که بگوید با من *** اندکی صبر سحر نز دیک است *** هر دم این بانگ بر آرم از دل *** وای این شهر چقدر تاریک است *** خنده ای کو که به دل انگیزم؟ *** قطره ای کو که به دریا ریزم؟ *** صخره ای کو که بدان آویزم؟ *** مثل این است که شب نمناک است *** دیگران را هم غم هست به دل *** غم من لیک غمی غمناک است ***
 

 

مدتهاست که دیگر تصویری از تو را در ذهنم نمی توانم تجسم کنم...

کاش آن لحظه را  که لبخند می زدی قاب می کردم و هر روز نظاره گرش می شدم...

چقدر حیف شد که به خاطر لحظه ای غفلت تو را یک شب ابری در کوچه های بی کسی گم کردم...

آن شب هر چه بیشتر رو به جلو گام برداشتم کمتر از تو نشانی یافتم...

...

صبح آن شب شوم برای یافتنت ، روی تمام دیوارهای شهر اعلامیه چسباندم بدین شرح که :

 

به نام آفرینندهء عشق

 

مردی گمشده که غمهایش به بلندی شب و صبرش تمام روز است...

 

او صاحب دلی است به وسعت آسمان و زلالی دریا...

 

بر سَر درِ لوح دلش ، رازی حک شده که کسی را توان خواندنش نیست و در قیامت آشکار می گردد...

 

از یابنده تقاضا می گردد که وی را به کوچه های بی کسی برساند و مژدگانی دریافت کند...

 

...

چند روز بعد خبر دستگیری زنی دیوانه در شهر پیچید...

جرمش این بود که کوچه های بی کسی را چراغانی کرده بود...

کوچه هایی که از ازل تا به ابد تیره و تارند...

براستی چه دیوانه...

 

 

...

 

فردا روز اعدام است...

دارم به قیامت نزدیک می شوم...

چه خوشحالم و آسوده خاطر...

دیوانگی هم عالمی دارد...

یاد شبی را در دل مرور می کنم که گفتی:

من مسافرم... به کجا نمی دانم... دیدار تا قیامت...

- وایسا... چرا دیدار تا قیامت؟

-رازی در دلم حک شده که برای دیدن آن باید تا قیامت منتظر بمانی... آن هنگام که پرده ها فرو می افتند ، راز دل من نیز آشکار می گردد... تو در آن لحظه فقط دل مرا بنگر...

محو حرفت شدم... غافل شدم و تو رفتی...

فردا روز اعدام است...

دارم به قیامت نزدیک می شوم...

چه خوشحالم و آسوده خاطر...

چشمانم را می بندم و سعی می کنم که دوباره تجسمت کنم...

می خندم... وای خدای من چقدر شکل پرستو شده ای...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 17:54
  به قلم: رز شکسته  | 

شب سردی است و من افسرده *** راه دوریست و پایی خسته *** تیرگی هست و چراغی مرده***می کنم تنها از جاده عبور*** دور ماندن ز من آدمها *** سایه ای از سر دیوار گذشت *** غمی افزود مرا بر غم ها *** فکر تاریکی و این ویرانی *** بی خبر آمد تا با دل من *** قصه ها ساز کنم پنهانی ***نیست رنگی که بگوید با من *** اندکی صبر سحر نز دیک است *** هر دم این بانگ بر آرم از دل *** وای این شهر چقدر تاریک است *** خنده ای کو که به دل انگیزم؟ *** قطره ای کو که به دریا ریزم؟ *** صخره ای کو که بدان آویزم؟ *** مثل این است که شب نمناک است *** دیگران را هم غم هست به دل *** غم من لیک غمی غمناک است ***
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T