آخیش اومدم اینجا باز... اینجایی که همه چیزش تو رو یادم میاره
اینجایی که خیلی راحت می تونم از تو بگم... از تو بنویسم...
نمی دونی چه حسی دارم الان... انگار تازه از قفس آزاد شدم... آره! درست شنیدی... قفس...
همونی که تو بیست روزی هست تقریباً هر روز قایمکی از بالای آسمونش رد میشی و فکر می کنی چون سرم پایینه متوجه حضورت نمیشم اما اشتباه کردی چون سایه اتو خوب حس می کنم، هنوزم مثل گذشته سنگینه. این روزها تو آروم و بی صدا عبور می کنی و من سرمو پایین می اندازم تا سنگینیشو بیشتر از روز قبل احساس کنم.
آره! درست فهمیدی... من هنوزم با چشم بسته پرستوی خودمو از بین هزار پرنده دیگه تشخیص میدم و پرستوی کوچک من هنوزم فکر می کنه خیلی زرنگه...
اول دی ماه 86
***
یک هفته بعد
اشتباه کردم. از اول هم می دونستم اگه بفهمی من فهمیدم. همون سایه سنگین هم از خودم می گیرم اما نمی دونم چی شد آخرین باری که رد شدی سرمو گرفتم بالا و تو منو دیدی... دیدی که شناختمت و دیگه پیدات نشد، یعنی چند روزه که نیستی...
اما خوشحالم از اینکه با تمام وجود به این درک رسیدم که تو هنوزم یه پرستوی عاشقی...
ولی گهگاه به این می اندیشم که راز سکوت بین ما چیست... ازم نخواه بشکنمش که اینبار دیگه نوبت توه...