![]() |
![]() |
|
|
نوشته های پیشین
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
فکر می کردم
باران ، آخر صداقت است... و خورشيد هيچ گاه دروغ نمی گويد... و سايه تعبيری بود که مرا می ترساند... از بودنش... من از سقوط برخاسته ام... آن گونه که بايد... ترانه های ترک خورده ام را به دست های او می سپارم تا از نو بسازد... با کالبدی فراتر از انديشه ی من... |
|
RSS
|