همه جا تاریکه . بازم مثل اکثر وقتها با تنهاییهام خلوت کردم . بازم یاد تو عزیزترین همدم لحظه هامه. خاطراتت... حرفات... با اینکه هر روز و شب واسم مرور می شوند اما انگار واسم تازگی دارند...
وقتی یاد شیطنتهات می افتم لبخند مهمان لبهام میشه و غمگین می شوم وقتی غمهات واسم تداعی میشه...
سرمو رو به آسمون بلند می کنم. آسمونی که نه ماه داره ، نه ستاره . نمی دونم چی میشه یکدفعه غمهات مثل آوار رو سرم خراب میشه... خونه چشمام پر از اشک میشه .متوجه هیچی نمی شم .بر خلاف همیشه گریه ام بی صدا نیست...
مدتی می گذره . یک چیزی نزدیکم آروم به زمین می خوره... نگاه می کنم . یک کیفه .یک کیف مشکی . چقدر برام آشناست... کجا دیدمش؟؟
- داشتی گریه می کردی؟
چه صدای آشنایی... نه باورم نمیشه خودش باشه... اشکهامو پاک می کنم... سعی می کنم صورتمو قایم کنم . خجالت می کشم اشکهامو ببینه. سرمو می اندازم پایین.
- نه...
- نه؟ تو که هیچ وقت دروغ نمی گفتی !
( هیچی نمی گم)
- جدیداً یاد گرفتی دروغ بگی؟
(بازم هیچی نمی گم.)
- چرا نصفه شبها میای اینجا؟ نمی ترسی تنهایی یه بلایی سرت بیاد ؟
(بازم هیچی ... )
- سئوالای من جواب نداره؟؟!! باز که شدی برج ایکس!!! ( اینو هر وقت که ازش دلخور بودم و واسش قیافه می گرفتم بهم میگفت)
بی اختیار لبخند زدم
- اینجا همیشه خلوته . کمتر پیش میاد کسی از اینجا گذر کنه . خودتم می دونی اینجا خیلی امنه.
- آره می دونم . امنه . ولی قبول داری کارت درست نیست؟
- نه
با صدای بلند خندید و گفت : واقعاً که، دختر تو اصلاً عوض نشدی هااااا؟
- تو چی عوض شدی؟
- نمی دونم .خودت چی فکر می کنی؟
اومدم به صورتش نگاه کنم. یادم اومد خیلی کم پیش اومده بهش مستقیماً نگاه کنم.
گفتم هوا خیلی تاریکه . چیزی نمی بینم.
ساکت شد . حس کردم ناراحت شده... دوست نداشتم ناراحتیشو ببینم حرفو عوض کردم و گفتم:
- راستی تو... تو از کجا فهمیدی که میام اینجا ؟
- مهمه؟
- آره
- یکی از دوستام بهم گفت
- کی؟ می شناسمش؟
- اوممممممممم ... آره میشناسیش
- از بچه های دانشگاهه ؟
- نه
- از بچه های شهرک؟
- نه
- اذیت نکن بگو دیگه
- اگر بهفمه شناختیش دیگه هیچ وقت هیچی بهم نمی گه. اصرار نکن .خوب؟
- باشه. هرجور که راحتی...
- ناراحت شدی؟
- نه
- پس چرا ساکت شدی ؟
- همینجوری... داشتم فکر می کردم کی میتونه باشه .
- راستی چی می خواستی بهم بگی؟
- من؟
- آره تو.مگه از اون موقع که از هم جدا شدیم هر شب نمی یای اینجا ؟ مگه نمی خواستی باهام حرف بزنی؟ مگه تو نیستی که خیلی حرفها تو دلت مونده بود ؟ مگه تو نیستی که هر شب قبل از اینکه بخوابی دعوام می کنی بعد یک ترانه غمگین گوش میدی .گریه میکنی ، بعد می خوابی؟
- اینها رو کی بهت گفته؟
- مهم نیست. بگو بهم؟ همهء اینها کارای تو نیست؟
- خوب... آره... ولی... تو رو خدا بهم بگو... کی اینها را بهت گفته؟
- گفتم مهم نیست...
- ولی واسه من مهمه... نکنه... نکنه همون دوستت بهت گفته؟
- آره.
- آره؟؟؟؟؟؟ اما همهء اینها تو خلوت منه. هیچ کس نمی دونه. چطور فهمیده؟
- منم نمی دونم . حرفاتو بزن . همون حرفهایی که همیشه میگی تو دلت مونده... دوستم می گفت تو همیشه می خوای یکبار دیگه همدیگه رو ببینیم بعد همهء اون حرفاتو بهم بزنی... وقت زیادی نداریم ها . شاید... شاید آخرین باری باشه که همدیگه رو می بینیم. بگو حرفاتو .چی می خواستی بهم بگی؟
- چیزی یادم نمیاد.
- من می دونم که یادت میاد اما نمی خوای بگی. داره صبح میشه. بیشتر فکر کن.
- اصلاً ولش کن.
- مطمئنی؟
- آره
- پس دیگه قول بده دوستمو اذیت نکنی.
- من اذیتش کردم؟
- آره . می گفت خیلی اذیتش می کنی. هر شب التماسش می کنی یک فرصت بهت بده .فرصتی واسه اینکه همهء حرفهایی رو که نگفتنشون همیشه آزارت می دهند بهم بگی. دعوام کنی و ...
ساکت بودم اون حرف می زد و من گوش می دادم . داشتم با خودم کنار می اومدم که همه چی رو بهش بگم .
- دیگه چی بهت گفته؟
- همینهایی که گفتم . بیشتر از اون چیزی نگفته. گفت قراره خودت بهم بگی.... می گی؟
- آره می گم.... ...... چرا اینجوری شد؟ چرا گذاشتی اینجوری بشه؟
- تو که اینها را بهتر از من می دونی...
- نه... من همه چیزو نمی دونم... یادته چقدر اصرار کردم واسه اینکه همه چیز زودتر تموم بشه؟ الان می فهمم چقدر اشتباه کردم... حداقل باید یک سری مسائل واسم روشن می شد بعد ازت جدا می شدم... من الان خیلی مبهمم...
- اونجا رو ببین !! بابات اومده دنبالت . نگاه کن...
- کو؟ من که کسی رو نمی بینم.
- درست نگاه کن . ببین داره صدات می زنه.
هرچی نگاه می کنم کسی رو نمی بینم . به علامت اعتراض برمی گردم که بد جور نیگاش کنم اما... هیچ کس رو نمی بینم.
بلند می شوم. داد می زنم کجا رفتی؟؟ جوابمو ندادی ها؟؟ خواهش می کنم برگرد... برگرد...
رز...
رز بلند شو . بلند شو بابا . نمازت قضا میشه ها. پاشو بابا . الانه که هوا آفتابی بشه. پاشو دخترم...
وحشتزده از خواب بیدار می شم. اطرافمو خوب نگاه می کنم. دیگه نمی تونم ببینمش... نه دیگه نیستش... فرصتمو از دست دادم... چقدر ساده...
هیچ کاری از دستم بر نمی یاد فقط زیر لب می گم: خداحافظی.... یادت رفت ازم خداحافظی کنی....
پ.ن1: این واقعه بعد از آخرین نوشتم تو وبلاگ اتفاق افتاد و به علت رفتن به سفر نتواستم همون موقع بذارمش تو وبلاگ اما جایی یادداشتش کردم تا از یاد نبرمش مثل همهء چیزایی که خواستم یادم نره...
پ.ن2: نمی دونم دارم به هدفم نزدیک میشوم یا ازش دور میشوم اما اینو می دونم که مثل سابق اشتیاقی واسهء اینگونه نوشتن ندارم... شاید تو کمرنگ بشی واسم اما یک چیزایی مطمئناً هرگز کمرنگ نمیشن... خوب می دونم فرار کردنم دیگه فایده نداره... مثل کسی ام که تو چاه افتاده و دست و پا زدن نجاتش نمیده و فقط خسته ترش می کنه... تو هم توی یک چاه دیگه افتادی، نمیبینمت اما صدای ناله هات همیشه تو گوشمه و رعشه بر اندام نحیفم می زنه...
پ.ن3: گاه زندگی همواره به کام ماست و گاه قانونهایش به میل ما عمل نمی کنند... گاه باید جنگید و گاه تسلیم شد... زندگی همینه دیگه، باید خوبیها و بدیهاشو باور کرد... این حرفو بارها ازم شنیدی: من نه در گذشته زندگی می کنم و نه در آینده، من به حال تعلق دارم... این آخرین نوشته نیست اما نمی دونم تا نوشتهء بعدی چقدر فاصله دارم...
پ.ن4: مدتیه که چهارشنبه های زندگیم پر از خاطره های زیبا میشه. چهارشنبه 10 مرداد 86 رو هرگز از یاد نمی برم...