قلم و کاغذ روبرومه ، اما دستم به نوشتن نمی ره.
کم کم حرفهایی که واسه نگفتن دارم دارن بیشتر از اونایی میشن که واسه گفتن دارم.
همون گفتنی ها هم بیشتر دلم میخواد داد بزنم تا اینکه بیامو بی صدا دور از چشم همه اونا رو تو یه تیکه کاغذ بنویسم.
کاغذ را می گیرم روبروم. آخ که این یه تیکه کاغذ چقدر ظرفیت داره. همهء احساسات و عواطف بشر رو تو خودش جا می ده و دم نمی زنه.
محوش میشم.
محو یکرنگیش.
محو سفیدیش.
محو پاکیش.
.....
...
.
انگار همین دیشب همه چیز اتفاق افتاد. چطور شد یکسال هنوز در عجبم.چه حرفهایی زدی اون شب. دنیامو عوض کردی.
بعد از شنیدنشون این من بودم که تو شوک بودمو نتونستم تا صبح پلک بزنم، تو که از قبل همه چیزو می دونستی دیگه چرا تا صبح بیدار موندی؟ گاهی وقتها حس می کنم تو راست می گفتی. خیلی وقتها اون طور که باید عشقتو درک نمی کردم.الان دارم می فهممت. چقدر دیر...
چه شب سختی بود.نمی دونستم صبح که قراره همدیگه را ببینیم چطوری باید باهات برخورد کنم. اما چیزی که تا صبح مدام بهش فکر می کردم این بود که محکومم به پذیرفتن حقیقت اگر چه تلخ.
ولی هرگز فکر نمی کردم فردای اون شب یه روز فراموش نشدنی برام رقم بخوره. دریچهء تازه ای از زندگی با حرفهات پیش روم باز بشه و واسه اولین بار این حس بهم دست بده که انگار با تمام وجودم تسخیر کسی شدم.
نمی دونم چقدر طول کشید تا این حس بوجود اومد. شاید یه لحظه... شاید یه قرن...
اما عجیب منو گرفتار کرد به طوریکه بعد از گذشت یکسال هنوز احساس روز اول رو نسبت بهش دارم... فکر کنم تا زنده ام هیچ حسی نتونه اینطوری منو درگیر کنه...
شاید همه چیز خیلی رویایی بود اما تو زندگیم تنها رویایی بود که به واقعیت پیوست و چه رویای شیرینی. کاش می شد همیشه تو رویا موند.
7 آذر 85
روزی که با بسم الله از خونه خارج شدمو با وضو اومدم پیشت
روزی که تو آغازگرش بودی و برام ساختیش
لحظه های شیرینی که کنار هم گذروندیم
خاطره های زیبایی که برام به یادگار گزاشتی
جادهء سبزی که هنوزم با یاد اون روز ازش رد میشم
و عطر نفسی که واسه اولین بار یه جور دیگه کنار خودم حسش کردم
روزی که حتی تو به پایان رسوندش هم همراهم بودی
امشب می خوام تا صبح بیدار بمونم، مثل همون شب
حاضری بازم همراهم باشی؟ مثل همون شب...
کی فکرشو می کرد من اینطوری باشم؟ حتی خودم هم تو کف خودم موندم.
این منم؟ کسی که نا امیدی واسش معنی نداشت؟ کسی که همیشه یه تکیه گاهه واسه دیگران؟
واسه مامان... واسه بابا... دوست... آشنا... غریبه... و حتی آدمهایی که همه ازشون فرار می کنن...آدمهای بیچاره ای که یه ستاره هم تو آسمون خدا ندارن...
تو که منو میشناسی جوابمو بده. واقعاً این منم؟
یادم باشه همیشه هم فکرام درست از آب در نمی یاد
- فکر کنم از امروز علاقه ما نسبت به هم بیشتر میشه.
من: فکر نکنم...
نگردد بعد از او دل خانه عشق دلارامی
به گیسوی دلارامی نگیرد این دل ، آرامی
ندارد مرغ دل عادت که بنشیند به هر بامی
بدین سان میسپارم با دل دیوانه ایامی
.
...
.....
چقدر نوشتن آدمو آروم می کنه.... قلممو زمین می زارم... کاغذمو نگاه می کنم سفیده سفیده
اما همهء حرفهام توشه... اصلاً همین حالا واست پستش می کنم... یه لحظه وایسا پاکت نامه پیدا کنم...